خاطره زایمان

جهت ورود کلیک فرمایید


روز 4شنبه رفتم مطب . از بس زود رفتم هنوز در ساختمان پزشکان بسته بود. کلی علاف شدم توی سرما.

دکتر اومد و نفر سوم منو ویزیت کرد. معاینه داخلی کرد و گفت خیلی عالیه وضعت . زایمان طبیعی راحتی داری . بچت پایینه و  و رجمت 2 سانت بازه. پیاده روی کن تا زودتر زایمان کنی.

روز قبلش هم سونو بودم که وزن بپمو زده بود 3600و دکتر گفت احتمالا همینه وزنش.

بعد از مطب رفتم برای تولد خواهرزاده هام هدیه گرفتم . کلی راه رفتم و درد هم  داشتم . ولی یه حس خوبی داشتم.خرید کردم و دربست گرفتم اومدم خونه.

کاربارامو کردم خورش درست کرده بودم ولی آب برنجم روی گاز بود و منتظر بودم جوش بیاد. رفتم دستشویی تا وضو بگیرم و نماز بخونم که دیدم ای داد بیداد خونریزی دارم. هرچند دکترم گفته بود ممکنه در اثر معاینه این طوری بشه ولی من فوری به بیمارستان زنگ زدم و اونا گفتن بیا

به همسریی زنگ زدم . گفتم سرت خلوته؟ گفت چیزی شده؟خبریه ؟ گفتم آره .باید بریم دکتر.

بیچاره توی یه جلسه خیلی مهم بود و مسئول ویدئو کنفرانس  بود و کارش رو نصفه ول کرد و اومد خونه . توی این فاصله منم مث خل ها می چرخیدم وحرص می خوردم که جارو نزدم !

همسری اومد وو منو برد دکتر. اصلا نمی دونین چطور رانندگی میکردو  چند تا خیابون اشتباه رفت و...

رسیدم تالار زایمان و باز معاینه ....

یه دستگاهی هم بستن به شکمم که دردامو ثت میکرد و مامای عزیزم که خیلی زحمت منو کشید گفت دردات  شروع شده .سرم زدن و دوباره چک کردن و دیدن بله دردها واقعیه ...

بستری شدم به همین راحتی!

همسری ناهار نخورده بود ومنم همین طور و خیلی هم ترسیده بودیم .بهش گفتم بره و وسایل رو بیاره و بره خونه . من که حالا کسی رو نمی خوام.

توی اتاق زایمان بعد از تزریق سرم فشار دردهای کمی اومد سراغم . 2 نفر بودیم . اون خانومه از همون اول دادمی زد و من عین این قهرمانا م چرخیدم برای خودم.چقدر شیفت عصر مامها و بهیارهای خوبی داشت . چقدر انرژی و روحیه مبت میدادن بهمون.

تا ساعت 5 شد و من همون که خوابیده بودم یهو حس کردم یه چیزی توی شکمم ترکید و بعدش هم آب گرم و چندش آوری خارج شد. قد یه دریا آب بود!!!!تموم نمیشد.

معاینه می کردن و همش میگفت خیلی عالی داری پیش میری.و منو بردن  اتاق زایمان فیزیولوژیک.توپ دادن بهم و منم با وجود دردهای شدید خیلی آروم بودم.و خوب نفس می گرفتم

تا اینکه شیفت عوض شد و هرچی داغون بود اومد

همه عصبی

خدمه گیر میداد چرا وقتی کیسه ات پارخ شده راه میری من الان تمیز کردم .ماما داد میزد که سر صدا نکنید سرم درد گرفت و با دستای سردش معاینه میکرد و همش میگفت اصلا خوب نیست!!!!!!!نمی تونی !

وای خدایا من خیلی امیداربودم

دیگگه قاطی کردم

اول از خودم شروع کردم که من بچه می خواستم چکا ؟ غلط کردم و....

بعد به همه پرسنل گیر دادم دردهااون قدر شدید بود که حد نداشت . انقباضهای شدیدو با فاصله کم.ولی همش میگفت 3 سانتی!!!!!!!

تا اینکه جواب آزمایشام اومد دیدن پلاکتم خیلی پایینه . دکتر داخلی اومد ویزیتم کرد و من همش داد بیداد میکردم. ساعت نمی گذشت .وای اصلا روز تموم نمیشد.

دکترم همش با تلفن پیگیری می کرد وضع منو ومن هربار دکترم زنگ میزد داد میزدم ای الخهیییییییییییییییییییی خیر نبینیییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!

ماماها هم در اتاقمو می بستن دکتر نشنوه!

ضربان قلب بچه مشکل بعدی بود . موقع درد می ررفت بالا و موقع دیگه می اومد پایین.

اپیدورال خواستم گفتن 4 سانت بشی.

خلاصصه درد کشیدم تا 11 شب و

آخرم گفتن برم اتاق عمل . با گریه رفتم. همسری هم گریه میکرد . و ساعت 11 و 40 جوجو اومد

الانم داره گریه میکنه .

بای


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

عکس آقای خامنه ای